گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۶

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

گر سردر آورد سرم آنجا که پای اوست

ور سر کشد تنعم من در جفای اوست

گر می‌برد ببندگی و می‌کشد ببند

آنست رای اهل مودت که رای اوست

هر چند دورم از رخ او همچو چشم بد

پیوسته حرز بازوی جانم دعای اوست

هیچم بدست نیست که در پایش افکنم

الا سری که پیشکش خاک پای اوست

گر مدعای کشتهٔ شاهد شهادتست

دعوی چه حاجتست که شاهد گوای اوست

از هر چه بر صحایف عالم مصورست

حیرت در آن شمایل حیرت فزای اوست

تا دیده دیده است رخ دلربای او

دل در بلای دیده و جان در بلای اوست

در هر زبان که می‌شنوم گفتگوی ماست

در هر طرف که می‌شنوم ماجرای اوست

خواجو کسی که مالک ملک قناعتست

شاه جهان بعالم معنی گدای اوست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان