گنجور

 
خاقانی شروانی
 

با آینهٔ ضمیر مخدوم

خواهد که نفس زند نیارد

مجد الدین افتخار اسلام

که اسلام بدو تفاخر آرد

بحری است نهنگ سار کلکش

کالا گهر از دهن نبارد

در ظلمت حال خاطر اندوه

با نور خیال او گسارد

پر کحل جواهر آیدش چشم

چون بر خط او نظر گمارد

دل یاد کند فضایل او

چندان که به دست چپ شمارد

بر یاد محقق مهینه

انگشت کهینه بسته دارد

آخر چه حساب گیرد انگشت

کورا ز میان فرو گذارد