صد یک حسن تو نوبهار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
عشق تو گر برقرار کار بماند
کار جهان تا ابد قرار ندارد
تیغ جفا در نیام کن که زمانه
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
بر تو مرا اختیار نیست که شرط است
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
از تو نشاید گریخت خاصه در این دور
مردم آزاده زینهار ندارد
آنکه غم عشق توست ناگزرانش
عذر چه آرد که غمگسار ندارد
خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم
مارگزیده قوام مار ندارد
ای دل خاقانی از سلامت بس کن
عشق و سلامت بهم شمار ندارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و بینظیری عشق و محبوب خود اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیز قادر به تحمل و مقابله با شدت عشق او نیست. او میگوید که در زمانهای که به سختیها و جنگها پرداخته میشود، کسی به زیبایی و قدرت محبوبش نیست و در عشق او هیچ راه فراری وجود ندارد. همچنین خاطرنشان میکند که شخصی که غم عشق را تجربه کرده، نمیتواند از آن شانه خالی کند، زیرا این غم جزو واقعیتهای عمیق زندگیاش است. در پایان، شاعر با اشاره به اینکه سلامت و عشق نمیتوانند در کنار هم باشند، به ناگزیری از عشق و دردش اشاره میکند.
هوش مصنوعی: حسن تو در فصل بهار بینظیر است و هیچ چیزی قادر به تحمل سختیهای ناشی از رفتار تو نیست. روزگار تحمل چنین بار سنگینی را ندارد.
هوش مصنوعی: اگر عشق تو ادامه داشته باشد، کارهای دنیا هیچگاه به ثبات نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: تیغ سختی را از غلاف بیرون بیاور، زیرا که زمانه هیچ مردی چون تو که در میدان نبرد باشد، ندارد.
هوش مصنوعی: من در مقابل تو هیچ اختیاری ندارم، زیرا شرط این است که کسی که تو را دارد، اختیاری ندارد.
هوش مصنوعی: در این دوران، فرار از وجود تو ناممکن است، زیرا انسانهای آزادیخواه هیچ ترسی ندارند.
هوش مصنوعی: کسی که در عشق تو دچار غم و اندوه است، چگونه میتواند برای این درد دلش بهانهای بیاورد، در حالی که هیچ کس نیست که دلداریاش دهد؟
هوش مصنوعی: میدانم که چهطور هستی و نیازی به گفتن داستان بوسه نیست. کسی که زخم مار را تجربه کرده، دیگر به قوام و استحکام مار توجه نمیکند.
هوش مصنوعی: ای دل خاقانی، دیگر از سلامت دست بردار؛ عشق و سلامتی هرگز با هم شمرده نمیشوند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بر در حق هر که کار و بار ندارد
نزد حق او هیچ اعتبار ندارد
جان به تماشای گلشن در حق بر
خوش بود آن گلشنی که خار ندارد
مست خراب شراب شوق خدا شو
[...]
در دل ما بخت سبز بارندارد
دانه ما زنگ نوبهار ندارد
چشم شرر در کمین سوختگان است
با دل افسرده عشق کار ندارد
شیشه دلان راست بیم سنگ ملامت
[...]
رنگ حنا در کفم بهار ندارد
آینهام عکس اعتبار ندارد
حاصل هر چار فصل سرو بهار است
نشئهٔ آزادگی خمار ندارد
بی گل رویت ز رنگ گلشن هستی
[...]
مرغ اسیری که زخم خار ندارد
هیچ نشانی ز عشق یار ندارد
گر ز تو دل برکنم بگو به که بندم؟
هیچکس این چشم پر خمار ندارد
بحر چه داند که ابر، قطره کجا ریخت؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.