گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۱

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عتاب رنگ به من نامه‌ای فرستادی

مرا به پردهٔ تشریف راه نو دادی

صحیفه‌های معانی نوشتی و سر آن

به دست مهر ببستی و مهر بنهادی

چو نقش عارض و زلف تو نوک خامهٔ تو

نمود بر ورق روز از شب استادی

مرا نمودی کای پای بست محنت ما

به غم مباش که ما را هنوز بر یادی

مترس اگرچه به صد درد و بند بسته شدی

کنون که بندهٔ مائی ز هر غم آزادی

از آن زمان که بدیدم نگار خامهٔ تو

نگار نامهٔ من گشت نامت از شادی

ز لطف‌ها که نمودی گمان برم که همی

در بهشت بر اهل نیاز بگشادی

ز فصل‌ها که نوشتی یقین شدم که همی

دم مسیح بر مردگان فرستادی

دلیل که از غم غربت چو دیر بود خراب

به روزگار تو چون کعبه شد به آبادی

ز رغم آنکه مرا در غم تو طعنه زنند

غم تو شادی من شد که شادمان بادی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.