گنجور

 
خاقانی

دل نداند تو را چنان که توئی

جان نگنجد در آن میان که توئی

با تو خورشید حسن چون سایه

می‌دود پیش و پس چنان که توئی

عقل جان بر میان به خدمت تو

می‌شتابد به هر کران که توئی

تو جهان دگر شدی از لطف

هم تو سلطان بر آن جهان که توئی

تو برآنی که جانم آن تو است

من که خاقانیم، بر آنکه توئی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

صفت تو به قدر آنکه تویی

نتوان گفت آنچنان که تویی

مجیرالدین بیلقانی

ای به حسن آفت جهان که تویی

که شناسد ترا چنان که تویی؟

همه عالم بتان عشوه دهند

نه ازین دست دلستان که تویی

از تو دور اوفتاده ام عجب است

[...]

عراقی

اگر، ای آرزوی جان که تویی

باز بینم تو را چنان که تویی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه