گنجور

 
جامی

آنچه در عشق توأم دمبدم است

رنج بر رنج و الم بر الم است

شاد باد از تو دل پر هوسان

گر من از غصه بمیرم چه غم است

نیست برمن ستم از تیغ تو زخم

می زنی بر دگران آن ستم است

گر کنی میل به دینار و درم

آنم از دولت عشقت چه کم است

دلم از داغ غمت پر دینار

جیبم از سیم مژه پر درم است

در حریم تو دل سخت بتان

زیر پا بیش زریگ حرم است

سر نپیچد ز سگانت جامی

خدمت اهل وفا مغتنم است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

مرد هشیار در این عهد کم است

ور کسی هست بدین متهم است

زیرکان را ز در عالم و شاه

وقت گرم است نه وقتِ کرم است

هست پنهان ز سفیهان چو قدم

[...]

خاقانی

بخت بدرنگ من امروز گم است

یارب این رنگ سواد از چه خم است

دلدل دل ز سر خندق غم

چون جهانم که بس افکنده سم است

با من امروز فلک را به جفا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خاقانی
اهلی شیرازی

بخت ملک قاسم از الطاف حق

چرخ بحکمش شد و او حکم است

داد خدایش خلفی کز شرف

مشتریش چاکر و مه خادم است

اختر فرخنده منصور نام

[...]

نشاط اصفهانی

جان و جانان، دل و دلبر به هم است

تن اگر دور بماند چه غم است

چشم و زلف تو ببایست که نیست

ورنه از سنبل و نرگس چه کم است

سینه با مهر تو آتشکده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه