گنجور

 
خاقانی

این عشق آتشینم دود از جهان برآرد

وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد

هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت

«واخجلتا»سُرایان سر ز آسمان برآرد

یارب چه عشق داری کآزرم کس ندارد

آن را که آشنا شد از خانمان برآرد

قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی

از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد

در زلف تو فروشد کار دل جهانی

لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد

ای هجر! مردمی کن، پای از میان برون نه

تا وصل بی‌تکلف دست از میان برآرد

خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را

تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلمان ساوجی

باد هوای کویت، گرد از جهان برآرد

آب جمال رویت، ز آتش، فغان برآرد

آبی بر آتشم زن، زان پیشتر، که ناگه

خاک مرا هوایت، باد از میان، برآرد

بر هر زمین که افتد، از قامت تو سایه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه