ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی را
و ای بسته میان ترک تو نخجیر زنی را
چشمت به صف مژگان گویی شه ترک است
کاماده شده معرکه تهمتنی را
حسن تو امیری است که بر بام نه افلاک
بر سنگ زند شیشه مایی و منی را
خوبان همه را شیوه سر زلف شکستن
تو عادت خود ساخته پیمان شکنی را
گیرد ز سلیمان رخت خاتم خوبی
خط تو چو آغاز کند اهرمنی را
ای کاش دعایی بکند هرکه ببیند
آن طرز قباپوشی و نازک بدنی را
نازم لب لعل تو که در تنگ دو مرجان
پرورده یکی حقه در عدنی را
یاقوت لبت یا به من زار گدابخش،
یا نفی کرم کن صفت بوالحسنی را
مندیش و بگو تلخ، که این تلخی پاسخ
ناسخ نشود مایه شیرین سخنی را
سیمین تن و سنگین دلی ای ترک و ندانی
کاین سنگدلی عیب بود سیم تنی را
با دعوی همرنگی گیسوی تو نبود
جز روسیهی نافه مشک ختنی را
با نسبت همسنگی لعل تو نباشد
جز خونجگری کان عقیق یمنی را
گردیدم و یک بت به جمال تو ندیدم
بتخانه چینی و بتان ختنی را
زین پس من و کوه غم و آن تیشه فکرت،
فرهاد شوم داد دهم کوهکنی را
قاتل که تو باشی عجب است ار به قیامت
عاشق نکند دعوی خونین کفنی را
تا جامه جان را ز غمت چاک نسازم
ز اندازه مبر خوی تنک پیرهنی را
جان سوخته آتش عشقیم و نخواهیم
چون خام دلان راحت و آسوده تنی را
ترکا، ره دل می زندم دانه خالت
هندوی تو آموخت مگر راهزنی را
از زلف و لبت پرس چه می جویی از افسر
مشکین نفسی وی و شیرین سخنی را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به عشق و زیبایی معشوق پرداخته و از احساسات عمیق شاعر نسبت به او حکایت میکند. شاعر به توصیف چشمها، لبها و زلفهای معشوق میپردازد و او را به عنوان دلیری میشناسد که میتواند دلها را تسخیر کند. در شعر، معشوق به زیباییهای بینظیر و کمنظیری توصیف شده که هیچ موجودی به پای او نمیرسد.
شاعر از جدایی و غم عشق صحبت میکند و به تلخی روزگار اشاره میکند، اما همچنان عشق و زیبایی را ستایش میکند. او به دیگران توصیه میکند که زیباییهای معشوق را تحسین کنند و در نهایت از عشق و درد ناشی از آن صحبت میکند و میگوید که درد عشق جزئی از زندگی اوست.
شاعر خود را درگیر عشق و دلبستگی به معشوق میبیند و به نظر میرسد که نمیتواند از این احساسات فرار کند. در کل، این شعر تصویرگر عواطف عمیق انسانی و زیباییهای عشق است.
هوش مصنوعی: ای چشمی که دل عاشقان را از هم میکنی و ای که با زیباییات شکارچیان را در دام میاندازی.
هوش مصنوعی: چشمانت مانند صفی از مژههاست که انگار در میدان جنگ آماده نبردند.
هوش مصنوعی: زیبایی تو مانند یک پادشاه است که بر بالای آسمانها قرار دارد و بر روی سنگ، شیشهای که نمایانگر من و توست را میشکند.
هوش مصنوعی: زیباییها همه به روش تو در بهم زدن موها عادت کردهاند و این خود را در پیمانشکنی نشان میدهد.
هوش مصنوعی: اگر زیبایی خط تو همچون آغاز کار اهرمنی باشد، سلیمان هم با داشتن خاتم خود، آن را میگیرد و میفهمد.
هوش مصنوعی: ای کاش هر کسی که آن سبک لباس پوشیدن و ظرافت بدنی را میبیند، دعا کند.
هوش مصنوعی: من به زیبایی لبهای سرخ تو که در دل دریا دو مروارید را در کنار هم پرورش داده، افتخار میکنم.
هوش مصنوعی: لبهای تو همچون یاقوت است، یا به من زکات بده و به منرحمت کن، یا اینکه صفت نیکو و بزرگوارانهات را از بین ببر.
هوش مصنوعی: نگران نباش و فقط بگو حرفهای تلخ، زیرا این تلخی باعث نمیشود که با این گفتهها، شیرینی دیگر سخنانت از بین برود.
هوش مصنوعی: ای دختر ترک با آن بدن نازک و دل سنگین تو، نمیدانی که این دل سنگین عیب بزرگی برای کسی با ظاهر زیبا و نرم است.
هوش مصنوعی: با ادعای همرنگی و هماهنگی با گیسوان تو، چیزی جز زیبایی بینظیری مانند موهای سیاه و نرم نیست.
هوش مصنوعی: هیچ چیز نمیتواند با زیبایی و ارزش لعل (گوهر) تو مقایسه شود، مگر این که خونریزی و درد دل باشد، مانند سنگ عقیق یمنی.
هوش مصنوعی: از دور و بر خود گذر کردم و هیچ زیبایی به اندازه تو ندیدم، حتی مجسمههای زیبا و ساختهی دست انسان.
هوش مصنوعی: از این به بعد من و کوه غم و ابزار فکر خود، مانند فرهاد میشوم و به کار از بین بردن این کوه ادامه میدهم.
هوش مصنوعی: اگر تو یک قاتل هستی، عجیب است اگر در قیامت ادعای عشق کنی و به خونریزیات افتخار نمایی.
هوش مصنوعی: تا زمانی که دلتنگی تو مرا به زحمت نینداخته، این لباس تنگ را از خودم دور نمیکنم.
هوش مصنوعی: ما به خاطر عشق، آتشگرفتهایم و نمیخواهیم مانند دلهای خام و بیتجربه، زندگی راحت و آسودهای داشته باشیم.
هوش مصنوعی: من به دل خود راه میروم، در حالی که دانههای لبخند تو یادآور دزدی است که به من آموختههای خاصی را منتقل کرده است.
هوش مصنوعی: از موها و لبان تو چه چیزی میخواهی بپرسی؟ از کسی که با بوی خوش و شیرینی کلامش، دل را میبرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بیرون نکنی تا ز سر این کبر و منی را
دیدار نه بینی رخ یار یمنی را
تا جلوه دهد چهره زیبا خود آن یار
بزدای ز آئینه دل زنک منی را
برقامت جان جامه هستی نزده چاک
[...]
در پیرهن ای ماه نهفتی بدنی را
و آکندهای ای سرو به گل پیرهنی را
جز سیم بناگوش تو در زلف معنبر
پرورده مگر سایه سنبل سمنی را؟
نفروزد اگر پرتو روی تو به گلشن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.