گنجور

 
نورعلیشاه

بیرون نکنی تا ز سر این کبر و منی را

دیدار نه بینی رخ یار یمنی را

تا جلوه دهد چهره زیبا خود آن یار

بزدای ز آئینه دل زنک منی را

برقامت جان جامه هستی نزده چاک

بیهوده بود جیب دریدن کفنی را

ز دیار مگر شانه بر آن زلف معنبر

کز وی شنوم نکهت مشک ختنی را

در خلوت دل قامت دلدار خرامان

خاطر ندهم جلوه سرو چمنی را

دل دید چه پا بست سر کوی توام گفت

در کعبه که دیده است مقید و ثنی را

خوش آنکه چو نور علیش دیده بود جا

مست می اسرار اویس قرنی را