گنجور

 
افسر کرمانی

ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی

مشک در چین و تو چین در مشک ناب انداختی

آب دادی هی به چهر و تاب دادی هی به زلف،

تا که از آن آب و تابم زآب و تاب انداختی

کشور معموره دل را که دارالملک توست

رفتی و بی صاحب آن کشور خراب انداختی

لشکری از غمزه آوردی و در اقلیم دل

فتنه راندی، ظلم کردی، انقلاب انداختی

رسم بیداد و جفا پذرفتی از پند رقیب

طرح این نقش امتثالا للخطاب انداختی

بکر معنی را که بد همواره خاطر خواه دوست

افسرا، یکباره اش از رخ نقاب انداختی

 
sunny dark_mode