گنجور

 
افسر کرمانی

دی قاصد دلبر ز در حجره درآمد

وآورد مرا مژده، که آن نو سفر آمد

هی گفت، چه گفتا، بده زین مژده مراجان

کاین مژده دو صد بار ز جان خوبتر آمد

هی گفت، چه گفتا، بفشان بر قدمم سیم

بر شادی این مژده که آن سیمبر آمد

هی گفت، چه گفتا،‌ زهی اکنون به طرب کوش

که اقبال تو را بر در و دولت به سر آمد

هی گفت، چه گفتا، به غم ایدون چه نشینی،

برخیز، کت آن عیش مخلّد ببر آمد

آن ماه که پیوسته همی جستی اش از بام

هان دیده گشا، نیک، که او خود ز درآمد

آن یار که آشفته اویی به همه حال

با طرّه ای از حال تو آشفته تر آمد

آن شوخ که در خرمن عمرت شرر از اوست

نک با رخی افروخته تر از شرر آمد

آن ترک که پا تا به سرت سوخت در آتش

حالی به دو صد جلوه ز پا تا به سر آمد

القصه سخن راند از این گونه که ناگه

درحجره بهم خورد و خود آن شوخ درآمد

گل بوی و شفق روی و شررخوی و سیه موی

مویی که فریبنده مشک تتر آمد

بزمم همه از ماه رخش سطح فلک شد

کاخم همه از سرو قدش کاشمر آمد

رویش همه ویران کن فرهنگ و ذکا گشت

مویش همه یغماگر هوش و فکر آمد

من جستم و چون جان ببرش تنگ گرفتم

و او نیز مرا تنگ تر از جان ببر آمد

گفتم هله، ای ترک که مشکین سر زلفت،

چون نافه به آفاق همی مشتهر آمد

آشفته سر زلف تو نازم که در این شهر،

آشوب دل مردم صاحب نظر آمد

ماهی دو فزون رفت که رفتی و مرا نیز،

دایم ز غمت همدم بوک و مگر آمد

نه نامه فرستادی و نه پیک و نه پیغام

آه از دل سختت که چو لختی حجر آمد

از نیش حوادث دلکی بود مرا ریش

وز نیشتر دوری تو ریش تر آمد

یاران همه از یار به عیشند و مرا نیز،

از یاری تو این همه خواری به سر آمد

بر آنچه قضا رفته، الا نیز رضا ده

کم جان به لب از شوق بسی منتظر آمد

آشف و بچهر اندر من دید زمانی

و آنگه ز شکر خنده لبش پر شکر آمد

خندید و همی گفت زهی شاعر ساحر

کت سحر زبان فتنه هر بوم و بر آمد

افسانه مخوان، قصه بهل، غصه میفزای

کز گفت تو عیشم همه زیر و زبر آمد

رو، رو، بنکن شکوه، بکن شکر خداوند

کت باز به من دیده حسرت نگر آمد

آخر نه من اینک ز سفر تازه رسیدم

شکرانه این، کت چو منی جان ببر آمد

سروی به چنین جلوه کجا خاست ز بستان

ماهی به چنین چهر، کی از باختر آمد

گر مدح و ثنایی است مرا هست سزاوار

کی نظم دری لایق هر گاو و خر آمد

باری بده انصاف که اندر همه گیتی،

این گونه پسر خود ز کدامین پدر آمد

ای راد امیری که ز رشح کف جودت

غرق عرق غم رشحات سطر آمد

عدل تو چنان فرق ستم کوفت که دیگر

او را نه در این ملک مکان و مقر آمد

امروز تو قدر هنر و فضل شناسی

کت شخص خرد جامع فضل و هنر آمد

گویند حکیمیان که ز آزادی سرو است

کاو از همه اشجار چمن بی ثمر آمد

این طرفه که با این همه آزادی و خوبی

سرو تو ز علم و ادبش برگ و بر آمد

هان دادگرا، ای که کف جود تو در بزم

چون نظم من آموده همی از گهر آمد

شمشیر تو، سرمایه هر فتح و ظفر شد

تدبیر تو، پیرایه هر بوم و بر آمد

لطف تو که عام است ندانم که در این ملک

از حال دل ما ز چه رو بی خبر آمد

یک درد هنوزم نرسیده ست به درمان

کز حادثه ام بر دل، دردی دگر آمد

بر چشم و دلم سبزه و گل گاه تماشا

گویی همه این ناچخ و آن نیشتر آمد

با این همه نخروشم و نخراشم بالله

تا فضل تو در شش جهتم راهبر آمد

از بحرم و برّم نبود هیچ تمتع

تا طبع و کفت این دو مرا بحر و بر آمد

بحری است کفت کاینجا غوّاص امل را

همواره همی جیب و بغل پر درر آمد

جاوید بمانی تو بدین پایه که دایم

از عون توام شاخ امل بارور آمد

باد اختر جاهت همه در باختر ملک

تا نام و نشان ز اختر و از باختر آمد

 
sunny dark_mode