گنجور

 
مسعود سعد سلمان

بیچاره تن من که ز غم جانش برآمد

از دست بشد کارش و از پای درآمد

هرگز به جهان دید کسی غم چو غم من

کز سر شودم تازه چو گویم به سر آمد

آن داد مرا گردش گردون که ز سختی

من زهر بخوردم به دهانم شکر آمد

وان آتش سوزنده مرا گشت که دوزخ

در خواب بدیدم به دو چشمم شرر آمد

جز بر تن من نیست گذر راه بلا را

گویی که بلا را تن من رهگذر آمد

با لشکر تیمار حشر خواستم از تن

از آب دو چشمم به دو رخ بر حشر آمد

جانم بشدی گر نبدی دل که دل من

از تیر بلا پیش من اندر سپر آمد

هر تیر که گردون به سوی جان من انداخت

دل گشت سپر بر دل بیچاره برآمد

چون پاره شد از تیر بلا این دل مسکین

هر تیر که آمد پس از آن بر جگر آمد

بس زود برآمد ز فلک کوکب سعدم

چه سود که در وقت فرو شد چو برآمد

آن شب که دگر روز مرا عزم سفر بود

ناگاه ز اطراف نسیم سحر آمد

بوی تبتی مشک و گل زرد همی زد

وان ترک من از حجره چو خورشید برآمد

زان دیده چون نرگس چون دیده نرگس

در دیده تاریک پر آبم سهر آمد

یک حلقه کوتاه ز زلفش بکشیدم

زان حلقه مر او را به میان بر کمر آمد

زان زلفک پرتاب و از آن دیده پر خواب

یک آستی و دامن مشک و گهر آمد

گفتم که مرا توشه ده از دو لب نوشین

کاهنگ سفر کردم و وقت سفر آمد

از خط وفا سرمکش و دل مبر از من

کاین عشق همه رنج و درد سر آمد

گفتا چه کنم من که ازین عشق جهانسوز

دل در سر اندوه شد و جان در خطر آمد

یک هجر به سر نامده هجری دگر افتاد

یک غم سپری ناشده غمی دگر آمد

چون ابر ز غم دیده من باران بارید

تا شاخ فراق امروز دیگر به بر آمد