گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل

بهار ار چه بهشتی راسیتنست

دل رنجور او با ما به کینست

ز باغ و نو بهار آنرا چه حاصل

که سرو و سوسنش زیر زمینست؟

گلین اندام او را حال چونست

که در وقت گلش بستر گلینست؟

شکوفه ناشکفته در دل شاخ

چو در تابوت روی نازنینست

حجاب خاک اگر برگیری از پیش

همه پر نرگس و پر یاسمینست

تو پنداری که در هر ذرّة خاک

رخ و چشم نگاری در کمینست

همی ریزد گل نو رسته در خاک

از ایرا نالۀ بلبل حزینست

گیاهی بر دمد سروی بریزد

چه شاید کرد رسم عالم اینست