گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل

ای کریمی که پایۀ قدرت

برتر از اوج چرخ گرانست

بر کریمان تو را همان شرفست

که مرا ارواح را برابدانست

ابر جود تو تا همی گرید

کشت زار امید خندان است

گشت سرما چنان که در بینی

نفس باد همچو سوهانست

شمع گردون ضعیف و اندک نور

بر مثال چراغ دزدانست

روز کوتاه چون من از سرما

زانچه بودست نیم چندانست

در دهانها فسرده آب دهان

از دم سرد همچو یخدانست

استخوانها ز لرزه در تن من

همه طقطق کنان چو دندانست

هرکرا پوستین و پشمینه ست

گردن افراز همچو حمدانست

پیش از این زمهریرموی شکاف

پنبه چون پشم پیش سندانست

دفع سرما اگر چه موی کند

زآنکه دانا و زانکه نادانست

زنخم می لرزد ار چه مرا

هرچه مویست برزنخدانست

آفتابی ز جود بر من تاب

که زسرمام پوست زندانست

 
 
 
زنده‌رود
شهید بلخی

چون تن خود به برم پاک بشست

از مسامش تمام لؤلؤ رست

عسجدی

آمد آن رگ‌زن مسیح‌پرست

شست الماسگون گرفته به دست

کرسی افکند و برنشست بر او

بازوی خواجه عمید ببست

شست چون دید گفت عز و علا

[...]

مسعود سعد سلمان

تا مرا بود بر ولایت دست

بودم ایزد پرست و شاه پرست

امر شه را و حکم الله را

نبدادم به هیچ وقت از دست

دل به غزو و به شغل داشتمی

[...]

مشاهدهٔ ۱۰ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه