لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل

هر شبی از سرشک من، دامن خاک تر شود

شاد شوم اگر ترا، از غم من خبر شود

بی تو تنم ز لاغری، گشت بر آن صفت که گر

دست در آه من زند، تا به ستاره بر شود

هر سحری که آورد، باد نسیم زلف تو

جان به کنار لب دود، دیده به رهگذر شود

ز آتش دل مرا جگر، خون شد و باز این عجب

کز دم سرد هر نفس، خون دلم جگر شود

خاک درت ز کیمیا، هست عزیزتر که چون

در رخ و چشم مالمش، جمله زر و گهر شود

در سر زلف تو دلم، نیک به دست کرد جای

بد نبود گرش همی، کار چنین به سر شود

نامده در دو چشم من، خاک در تو از مژه

اشک به رخ فرو دود، زود به سجده درشود

لابۀ ما چو بشنود، زلف تو دل چه جان کند

کور دلا که بهر صید، از پی مارگر شود

خون دلم همی رود، در سر دیده دم به دم

عاقبتش همین بود، دل که پی نظر شود

عشق چو رخ نمود خود، کم نبود بلا و غم

کین همه عادت آن بود، کز پی یکدگر شود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
طغرای مشهدی

بس که خیال آن پری، مایه دردسر شود

ترسم اگر ببینمش، دردسر دگر شود

اشک جهان نورد من، یاد نکرد دیده را

یاد پدر نمی کند، طفل چو دربدر شود

بیدل دهلوی

طبع قناعت اختیار مصدر زیب و فر شود

آب‌ گهر دمد ز صبر خاک فسرده زر شود

همت ‌پیری‌ام رساست‌ ضعف حصول مدعاست

هرچه به فکر آن میان حلقه شود کمر شود

پایهٔ اعتبارها فتنه کمین آفت است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه