گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل
 

دروغ بود که من در غمت صبور شدم

خلاف بود که از خدمنت نفور شدم

دراز دیدم در تو زبان نزدیکان

برای مصلحتی یک دو روز دور شدم

در اندرون من از آرزو جگر خون شد

بظاهر ار چه نمایم که من صبور شدم

شدم بوصل تو مغرور من ز نادانی

ببین که عاقبت اندر سر غرور شدم

هنوز زلف تو دارد دل شکستۀ من

که تا نگویی در بند آن کسور شدم

چو خاک کوی ترا زحمت از حضور بود

بآستان تویی زحمت حضور شدم