گنجور

شمارهٔ ۸۰ - وقال ایضاً یمدحه

 
کمال‌الدین اسماعیل
کمال‌الدین اسماعیل » قصاید
 

این خرّمی نگرکه مرا ناگهان رسید

وین مملکت نگرکه بمن رایگان رسید

بختم بخواب نیز نیارست دید هم

کاری چنین شگرف که او را عیان رسید

عمری بمانده بنده درین آزو آرزو

تاچون توان بدرگه شاه جهان رسید

ناگه خبرشنیدم ویارب چه خوش خبر

کاینک رکاب شاه سوی اصفهان رسید

خورشیدخاندان،شرف الملک والملوک

کش زاسمان لقب،شه صاحبقران رسید

آن شاه نوجوان که به تأیید بخت او

پیرانه سرزمانه به بخت جوان رسید

بارندگیّ زرچو بدیدم درین دیار

ظنّم چنان فتاد که فصل خزان رسید

گوشم گرفت عقل وبمالیدوگفت هی

آگه نه یی که پادشه زرفشان رسید

ای شاه شاه زاده که براوج قدر تو

نه خاطر یقین ونه وهم گمان رسید

دردست وبازوی تو تماشاگه ظفر

کارمصاف چونکه بگرز گران رسید

جرم هلال از بر این سبز پهنه چیست؟

مانا زسمّ اسب تو بر وی نشان رسید

حالی بذکر فتح ملک افتتاح کرد

چون صبح رانفس زگلو بر دهان رسید

ایمن زدزد فتنه بخسبدکنون جهان

کز تیغ هندوی ملکش پاسبان رسید

گرخون گرفت خنجرخسروشگفت نیست

کزبس که کشت دشمن ملکت بجان رسید

می گفت آفتاب من و رای شاه ، عقل

گفتش به طنز:کارتواکنون بدان رسید؟

درپوست می نگنجد غنچه ازاین نشاط

کزخلق تو دمی بدل گلستان رسید

گردون نهادکام جهانش درآستین

هرکوبآستان درت یک زمان رسید

کشتّی اهل معنی برخشک مانده بود

لیکن سخای دست تو فریاد آن رسید

نایاب وتنگ گشت متاع نیازوآز

در هر دیارکز کرمت کاروان رسید

دردشمن توتیغ تو زان می نهد زبان

کورا همه نواله ازو استخوان رسید

ازصلب آن شهی توکه ازهمّت بلند

صیت و عطای او بهمه قیروان رسید

خسروحسام دولت ودین اردشیرآنک

منشورملکش ازقلم کن فکان رسید

دانی که چون رسد بجهان نورآفتاب

انعام عام او بجهان همچنان رسید

ازنام شاه حرز کمربندخویش ساخت

رستم درآنزمان که سوی هفتخان رسید

کان خاک کردبرسروبحرآب شدزشرم

صیت سخای اوچوبدریاوکان رسید

خون ازمسام کوه چولاله برون دمید

آسیب حمله اش چوبکوه گران رسید

درعهدآنکه دولت بخشید کردگار

ملک ابد بخسرو مازندران رسید

ازچرخ هفت پایه خرد نردبان نهاد

تابرنخست پایه ازین آستان رسید

باآسمان مری کنداکنون زمین ما

چو فرشاه زاده بدین خاکدان رسید

گر دیرتر رسید رهی سوی این جناب

کز وی توان به مملکت جاودان رسید

کاری گزاف نیست زمین بوس درگهش

جای چنین بیاری دولت توان رسید

آورد جان خشک رهی،تاکند نثار

چون ازغبارخیل ملک میهمان رسید

بپذیر عذر بنده اگرچه نه لایق است

کش دست خودبجان ودلی ناتوان رسید

میراث یافتم زپدرمدح پادشاه

والحق ازین شرف سرمن بآسمان رسید

نتوان بصدهزار زبان گفت شکرآن

انعام هاکه ما را زین خاندان رسید

نایافته ازو شرف دستبوس بود

این نیزدولتم زملک ناگهان رسید

گرمن بخدمت تورسیدم عجب مدار

درملک، تیغ شاه، بزخم زبان رسید

نتوان گزارد حقّ ثنای ملک بشعر

نتوان برآسمان ز ره نردبان رسید

بادا نصیب جان شه وشاهزادگان

هرشادیی کزوبدل مدح خوان رسید

پاینده باد ملک تودرظلّ خسروی

کزعدل او بهرطرفی داستان رسید

اومیددارم ازکرم حقّ که عن قریب

بایکدگر بکام دل دوستان رسید

عیدت خجسته بادکه عیدبزرگ ما

آنروزشد که موکب توشادمان رسید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: سیاوش جعفری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام