گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل

دعاگو را توقّع بود صدرا

که چون عمری ترا دمساز گردد

بصد ترتیب و تشریف و نوازش

ز دیگر بندگان ممتاز گردد

چو دارد مایه از خاک جنابت

برفعت با فلک انباز گردد

نبود اندر خیال او کزینسان

قرین فقر و جفت آز گردد

بچنگ گوشمال محنت اندر

چنان ابریشم ناساز گردد

هنوزش هست امّیدی که ناگه

در دولت برویش باز گردد

چو اقبال تو بر وی کرد اقبال

سرانجامش به از آغاز گردد

گرش این آرزو گردد محقّق

بدین درگاه با صد ناز گردد

وگرنه زین سپس زحمت نیارد

بهم آن راه کامد باز گردد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فخرالدین اسعد گرگانی

به عشق اندر نیازش ناز گردد

به ناز اندر بلند آواز گردد

امیرخسرو دهلوی

جفا کن بو که این دل بازگردد

دمی با جان من دمساز گردد

به رعنایی چنین مخرام و مستیز

که شهری نیم کشت ناز گردد

چو نامت گویم و ناله برآرم

[...]

شیخ محمود شبستری

دلش با لطف حق همراز گردد

از آن راهی که آمد باز گردد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه