گنجور

 
کلیم

دوران ز عاریتها دندان ز ما گرفته

نوبت رسد بنانم چون آسیا گرفته

داریم در فراقت اشک بهانه جوئی

بدخوی تر ز طفل از شیر وا گرفته

صد برق ناامیدی کرده کمین ز هر سو

نخل امیدواری هر جا که پا گرفته

بر سفره زمانه کش غیر استخوان نیست

هر کس دمی نشسته طبع هما گرفته

صد دستگیرش ار هست نقش قدم نخیزد

تعلیم خاکساری گوئی زما گرفته

تمییز صاف از درد دوران نمی تواند

هر آستان نشینی در صدر جا گرفته

با آنکه هر دو زلفش در کشتنم یکی شد

هر تاری از ندامت ماتم جدا گرفته

ریزند خرقه پوشان خون در لباس تقوی

شمشیر این دلیران جا در عصا گرفته

آوارگان ندارند پیر طریق جز ما

هر کس کلیم شد پیر همت ز ما گرفته

 
sunny dark_mode