گنجور

 
کلیم

گر حق نگری لایق منصور نباشد

داری که ز چوب شجر طور نباشد

سهلست، بغمنامه ما یک نظر افکن

این مهر و وفائیست که منظور نباشد

کی پنبه کند کار نمک بر سر داغم

بخت من سودا زده گر شور نباشد

یارب نمک لعل لبت باد حرامش

هر زخم جفای تو که ناسور نباشد

در خویش توان دید چوبینش بکمالست

آن کعبه مقصد که رهش دور نباشد

دست هوسم از لب ساغر نشود دور

تا پای امیدم بلب گور نباشد

کوریست که با دستکش خویش نسازد

گر عقل ترا نفس تو مأمور نباشد

گر اهل رضا راه بفردوس نیابند

در دوزخشان شعله کم از نور نباشد

قسمت بکلیم از اثر بخت بد افتاد

کامی که میسر بزر و زور نباشد

 
sunny dark_mode