گنجور

 
کلیم

عشقت غمی از چاره و تدبیر ندارد

در گرمی تب مروحه تأثیر ندارد

گفتی قفس عقل حصاریست ز آهن

دیوانه مگر خانه زنجیر ندارد

مانند صدف رجعت معموری ما رفت

ویرانه ما طالع تعمیر ندارد

بر طفل مزاجان جهان چون گذرد حال

امروز که پستان امل شیر ندارد

تسکین ده عاشق نه فراق و نه وصالست

پیریست غم عشق که تدبیر ندارد

پرهیز از آن کار که افتاد بآخر

زان ناله بیندیش که تأثیر ندارد

ایمن ترم از چشم تو تا ریخته مژگان

من بنده آن ترک که شمشیر ندارد

افتادگی از عرض گذشتست سر او

تقدیم سرافرازی تأخیر ندارد

آسایش هر کام ز شیرینی مرگست

جائیکه شکر غیر نی تیر ندارد

گر میکشدم یار، کلیم این نه ز خصمی است

صیاد بدل کینه نخجیر ندارد

 
sunny dark_mode