گنجور

 
کلیم

فراق همنفسان جان بیقرارم سوخت

گیاه خشکم و هجران نوبهارم سوخت

چو من مباد کس آواره هزار وطن

فلک ز داغ فراقت هزار بارم سوخت

زمانه از شب تارم چراغ باز گرفت

پس از وفات من آورده بر مزارم سوخت

سرشک راه بدامن نبرد در شب هجر

چو شمع لخت جگر گرچه بر کنارم سوخت

طبیب مرده دلان بعد مرگ مشفق شد

بوعده کرد وفا چون در انتظارم سوخت

مرا جدائی جانان دگر نکشت کلیم

چه منت است تف آه شعله بارم سوخت

 
sunny dark_mode