گنجور

 
جویای تبریزی

روشن از سوز درون امشب چراغت می کنم

از گل داغ ای دل افسرده باغت می کنم

آرمیدی ای دل بی مهر با آسودگی

می کنم باز آشنای درد و داغت می کنم

غیر سوز درد ای داغ جگر افسرده ای

روغن از خون دل امشب در چراغت می کنم

آخر ای بی مهر بر بی تابیم سوزد دلت

می طپم در خون دل چندان که داغت می کنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سیدای نسفی

گردبادم خاک در چشم چراغت می کنم

با زبان آتشین چون لاله داغت می کنم

می توانم گلشنت را سوخت از یک برق آه

پاس خاطر داریی گلهای باغت می کنم

باده نابم ولی چشمت به خونم تشنه است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه