گنجور

 
جویای تبریزی

صاف حسرت زغمت نشئه طراز است مرا

شیشه دل زتو لبریز گداز است مرا

خوش نماتر شده از جوش غرورش عجزم

نار او رونق بازار نیاز است مرا

رخنهٔ سینه که چون چشم عزیزش دارم

بر رخ دل در فیضی است که باز است مرا

نغمه باشد سب الفت جانم با جم

رشتهٔ عمر همانا رگ ساز است مرا

می نماید غم عشق تو زسر تا پایم

هر سو مو به تن آیینهٔ راز است مرا

شمع سان زنده ام از کاهش عشقش جویا

آب حیوان تن و سرگرم گداز است مرا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلیم تهرانی

منم آن مرغ که دل نوحه طراز است مرا

قفسی تنگ تر از چنگل باز است مرا

نوبهار است و چو گلبن ز جنون در جوشم

که دگر موسم گل کردن راز است مرا

نیست چون شاخ گلم مانع طاعت مستی

[...]

صامت بروجردی

تا به خاک قدمت روی نیاز است مرا

کعبه کوی تو خلوتگه راز است مرا

حاجیان را حرم کعبه خوش آید لیکن

قبله روی تو خوش‌تر ز حجاز است مرا

با وجود تو نظر باری بی‌جا عیب است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه