گنجور

 
جویای تبریزی

هر که چون صبح خودنمایی کرد

پیرهن بر تنش قبایی کرد

عشوهٔ لاجوردیی که تراست

رنگ روی مرا طلایی کرد

چون توان دید ماه را کامشب

چهره شد با تو بی حیایی کرد

دیدهٔ من ز دیدن رویت

آشنایی به روشنایی کرد

نخورد آبی از زلال وصال

دل که او خوی با جدایی کرد

شوخ بالا بلند من جویا

سرو را خنده بر رسایی کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عراقی

تا غمت با من آشنایی کرد

دلم از جان خود جدایی کرد

عبید زاکانی

عقل با روح خودستائی کرد

عشق با هر دو پادشائی کرد

از پس پرده حسن با صد ناز

چهره بنمود و دلربائی کرد

ناگهان التفات عشق بدید

[...]

هلالی جغتایی

عمر برگشت و بی‌وفایی کرد

مرغ روح از قفس جدایی کرد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه