گنجور

 
جویای تبریزی

هرگز از پیش نظر آن رخ رخشان نرود

که مرا خون دل از دیده به دامان نرود

آنکه از سینهٔ پرداغ من از مرهم رفت

هرگز از پنجهٔ گلچین به گلستان نرود

آنچه بر چاک دل امروز ز مژگان تو رفت

هرگز از پنجهٔ عاشق به گریان نرود

رفتن از خویش بود راهبر از مسلک عشق

نروی تا ز خود این راه به پایان نرود

قد رعناش چو در جلوه شود نام خدا

کو دلی کز پی آن سرو خرامان نرود

عشق و اندیشهٔ جمعیت خاطر هیهات

سر سودازدگان در پس سامان نرود

آنچه جویا به تن زار من از عشق رود

هرگز از آتش سوزان به نیستان نرود

 
 
 
مشکلات اینترنت
سعدی

هر که را باغچه‌ای هست به بستان نرود

هر که مجموع نشسته‌ست پریشان نرود

آن که در دامنش آویخته باشد خاری

هرگزش گوشهٔ خاطر به گلستان نرود

سفر قبله دراز‌ است و مجاور با دوست

[...]

امیرخسرو دهلوی

مرد صاحب نظر از کوی تو آسان نرود

هر که راجان بود، از خدمت جانان نرود

آنکه در عشق رخت لاف هواداری زد

به جفا از درت، ای خسرو خوبان، نرود

از خیال من سودا زده اندر ره عمر

[...]

ناصر بخارایی

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن زلف پریشان نرود

از دماغ من سودا زده عکس رخ تو

به جفای فلک و غصهٔ دوران نرود

آن‌چنان مهر تو اندر دل و جان ره دارد

[...]

جنید شیرازی

هر که رخسار تو بیند به گلستان نرود

وآن که درد تو کشد از پی درمان نرود

هر که در خانه دمی با تو به خلوت بنشست

به تماشای گل و لاله و بستان نرود

خضر اگر لعل روان‌بخش تو را دریابد

[...]

حافظ

هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد

هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد

از دِماغِ مَنِ سرگشته خیالِ دَهَنَت

به جفایِ فلک و غُصهٔ دوران نرود

در ازل بست دلم با سرِ زلفت پیوند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه