گنجور

 
جویای تبریزی

در این زمانه خوشش باد اگر غمی دارد

ز فوت وقت هر آن دل که ماتمی دارد

ببند چشم و دهن را از دیدن و گفتن

غمین مباش که هر زخم مرهمی دارد

کسی که ساخت به بیش و کم توکل و حرص

نه فکر بیش و نه اندیشهٔ کمی دارد

دلی که بستهٔ آن زلف عنبرین گردید

عجب نباشد اگر حال درهمی دارد

تو کامیاب تجرد نه ای چه می دانی

که ترک کام دو عالم چه عالمی دارد

کسی که شرم کند از سیاه کاری دل

به زیر خرقه براهیم ادهمهی دارد

به تار زلف اسیر است پای دل جویا

هنوز مرغ نوآموز او دمی دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلیم تهرانی

قلم دگر به زبان حرف آشنا دارد

گلی به فرق خود از نعت مصطفی دارد

گلی در آب گرفته ست خامه کز رنگش

گمان بری که مگر پای در حنا دارد

در دهان بجز از حرف نعت او بستم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه