گنجور

 
جویای تبریزی

چو او در بزم ارباب هوس می‌رفت و می‌آمد

مرا جان در بدن همچون نفس می‌رفت و می‌آمد

ز شوق دیدن لعلش سحرگه غنچهٔ گل را

تذرو رنگ بیرون از قفس می‌رفت و می‌آمد

اگرچه پای سعیم بود در دامان صبر، اما

دلم در سینه مانند جرس می‌رفت و می‌آمد

روان بی‌قرار از جسم غم فرسوده‌ام بر لب

به شوق پای‌بوست هر نفس می‌رفت و می‌آمد

ز دل‌سختیش جویا همچنان کز کوه برگردد

فغانم جانب فریادرس می‌رفت و می‌آمد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قصاب کاشانی

ز وصلش دور بودم جان ز بس می‌رفت و می‌آمد

نگشتم محرم آنجا تا نفس می‌رفت و می‌آمد

هنوزم بیضه از خون بود کز ذوق گرفتاری

دلم صدبار نزدیک قفس می‌رفت و می‌آمد

صدای دوستی نشنیدم از این بی‌قراری‌ها

[...]

حکیم سبزواری

که اندر این کاروان یارب چه کس می‌رفت و می‌آمد

که از روز ازل بانگ جرس می‌رفت و می‌آمد

زهی زان نور بی‌پایان خهی زان عشق بی‌انجام

شهاب بیکران بی‌حد قبس می‌رفت و می‌آمد

شد از شرب نهان ما تو گویی محتسب آگه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه