گنجور

 
جویای تبریزی

دلها بسی بر آتش حسنش سپند شد

تا ایمن آن جمال ز رنج گزند شد

دست هوس ز گیسوی مشکین او مدار

بر بام آفتاب توان زین کمند شد

از بسکه خورده خون دلم را بجای شیر

آهوی چشم او به همین بره بند شد

دامن زند تپیدن دل بسکه در برم

بر سر چو شمع شعلهٔ داغم بلند شد

از ماه و آفتاب ندانم ولیک شمع

بگشود تا نظر برخت پای بند شد

همچون پر مگس که بچسبد بر انگبین

دامان دل به خاک ره یاربند شد

جویا به غیر لعل دربار یار نیست

یاقوتیی که درد مرا سودمند شد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوفِ خصم، در حرم، افغان بلند شد

سلیم تهرانی

تا از قبول عشق، سخن بهره مند شد

هر بیت ما کتابه ی طاق بلند شد

دستی که بود شکوه ز کوتاهی اش مرا

آخر به صید چون تو غزالی کمند شد

از چشم زخم فقر که عمرش دراز باد

[...]

فیاض لاهیجی

از شیونی که در حرم آنگه بلند شد

دل‌های قدسیان همگی دردمند شد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه