گنجور

 
جویای تبریزی

گر نباشد بزم حیرانی نظر نتوان گشود

نیت گر بهر طپیدن بال و پر نتوان گشود

حیف باشد در تلاش برتری بر چون خودی

یک نفس چون شیشهٔ ساعت کمر نتوان گشود

در نقاب شرم پرورده است از بس عصمتش

ای مصور چهرهٔ آن سیمبر نتوان گشود

دل به غیر از هایهای گریه هرگز نشکفد

این گره جز پنجهٔ مژگان تر نتوان گشود

کی شود دلبستگی ارباب دولت را علاج

آری آری عقده از کار گهر نتوان گشود

آب و رنگ آن گل رو سایه پرورد حیاست

بر رخش گستاخ آغوش نظر نتوان گشود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اسیر شهرستانی

دشمن هوشی به رویت چشم تر نتوان گشود

آفت نظاره ای سویت نظر نتوان گشود

تا سپردم دل به نومیدی چها دیدم مپرس

کو دری کز فیض آه بی اثر نتوان گشود

ذوق راحت را به درگاه محبت بار نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه