گنجور

 
جویای تبریزی

سر به دورانت تهی از آرزو هرگز مباد

خالی از صاف خیالت این کدو هرگز مباد

آب و رنگ آن گل رو سایه پرورد حیاست

آتش می پرده سوز شرم او هرگز مباد

داغ خواری لازم روی طلب باشد چو ماه

در جهان یارب کسی بی آبرو هرگز مباد

بر جراحت سونش الماس ریزد ناصحم

چاک دل منت کش زخم رفو هرگز مباد

حسن را با ناز جویا اختلاط رنگ و پوست

از گل رویش جد این رنگ و بو هرگز مباد