گنجور

 
جویای تبریزی

دل را گشاد کار ز فیض دماغ ماست

این قفل را کلید ز خط ایاغ ماست

پاشیدن از خجالت رخسار او به خاک

طور نیازپاشی گلهای باغ ماست

ارواح قدسیان دم پروانگی زنند

در محفلی که روشنی اش از چراغ ماست

در خون نشسته لاله صفت برگ برگ گل

از رشک لخت لخت دل داغ داغ ماست

هر قطرهٔ سرشک جگر گوشهٔ دلست

آن گوهر است اشک که چشم و چراغ ماست

باشد برون ز عالم هستی دیار ما

جویا کسی که رفت ز خود در سراغ ماست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

بوی شکنج زلف تو تا در دماغ ماست

روی چو آفتاب تو چشم و چراغ ماست

بی روی جان فزای تو جنّت چه می کنم

گلخن به روی خوب تو بستان و باغ ماست

زلفش شبی گرفتم و زان لحظه تاکنون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه