گنجور

 
جویای تبریزی

محتسب امشب سبوی باده ام را پاک ریخت

خون عشرت را ز بی دردی عبث بر خاک ریخت

همچو آب جو که برگ گل برون آرد ز باغ

با سرشکم لخت دل از دیدهٔ غمناک ریخت

هر گیاهی را رسد لاف فلاطونی زدن

محتسب تا بر زمین افشردهٔ ادراک ریخت

از گل پیمانه می آید شمیم درد عشق

باغبان خون دلم گویی به پای تاک ریخت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلیم تهرانی

شد خزان و در چمن رنگ دگر افلاک ریخت

برگ جمعیت فراهم کن که برگ تاک ریخت

بر مشامم بوی او هرگاه آمد از نسیم

همچو غنچه از گریبانم به دامن چاک ریخت

بر بساط این چمن تا همتم دامن فشاند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه