به ششدر کار خود از شش جهت انداختی رفتی
دلت را مهرهٔ بازیچه کردی باختی رفتی
کی از تعمیر میشد چاره احوال خرابت را
به یک پیمانه از نو خویشتن را ساختی رفتی
زدی در مستی امشب صد دهن تر خنده بر گلشن
به یک دشنام خشکم زان دو لب ننواختی رفتی
گداز دل چو خس برداشت از جا جسم زارت را
به بحر بیکرانی خویش را انداختی رفتی
غبارت بر فلک سوده است سر از یاری صرصر
میان همسران خود سری افراختی رفتی
ندادی توسنی جولان از آن چون چشم قربانی
نگاه چند از حسرت به هر سو تاختی رفتی
شدی همدست با مژگان پی دل بردن جویا
به قصد ما نهانی با نگاهت ساختی رفتی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف احوالات روحی و روانی شخصی میپردازد که در بازی تقدیر و عشق دچار شکست شده است. شاعر از دردی که در دل دارد و حسرتهایی که بهدنبال محبوبش به دوش میکشد سخن میگوید. او از از دست دادن عشق و بیپناهی خود در برابر غم و ناامیدی مینالد. در این مسیر، شاعر به خاطر ناتوانی در بازسازی خود و شکست در بازی عشق، ترحم و ناامیدی خود را نسبت به وضعیتش بیان میکند. بهطور کلی، این شعر به غم از دست دادن، حسرت و بیپناهی در دنیای عشق پرداخته و نشاندهندهی عمق احساسات انسانی است.
هوش مصنوعی: تو در کار خود از هر سمت و سویی تلاش کردی و در آخر قلبت را مانند یک مهره بازی در دست دیگران قرار دادی و در این بازی شکست خوردهای و رفتی.
هوش مصنوعی: به طور خلاصه میتوان گفت: چه کسی میتواند با تعمیر حال خراب تو، تنها با یک پیمانه، تو را دوباره بسازد؟ تو خودت را ساختی و رفتی.
هوش مصنوعی: امشب در حال مستی، صدباره خندههایت را بر باغ گلها فرستادی، اما به من که خشکم کرده بودی، از آن دو لب هیچ نغمهای ناظرت نکردی و رفتی.
هوش مصنوعی: دل آتشین من مانند خاکستر برجا ماند و تو، آن جسم رنجور مرا به دریای بیپایان خود سپردی و رفتی.
هوش مصنوعی: غبار تو بر آسمان نشسته و از یاری باد سرد داری. در میان همسران خود، سر بلند کردی و رفتی.
هوش مصنوعی: تو از دیدن زیباییها و شگفتیهای زندگی غافل شدی، همچنان که قربانیان به اطراف نگاه میکنند و آرزو میکنند که به آزادی برسند، تو هم با حسرت به دور و برت مینگری و در پی رهایی از محدودیتها میباشی.
هوش مصنوعی: با چشمانت نقشهای کشیدی و به طور پنهانی دل مرا ربودی و با مژگانت همدست شدی. تو بیآنکه بگویی، رفتی و قصدی نهانی را در دل داشتی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به سویم آمدی شیدای خویشم ساختی رفتی
بدین روزم نشاندی بیوفا انداختی رفتی
چه رنگین گشتم از تاراج شوخی آفرین بادا
زدی بستی و کشتی سوختی پرداختی رفتی
چه رحم است این چه انصاف است ظالم اختراع است این
[...]
مرا ای شعله خود در تاب و تب انداختی رفتی
چو شمع آتش زدی چشم مرا بگداختی رفتی
نشستی بر سمند و آمدی احوال پرسیدی
رسیدی همچو برق و ایستادی تاختی رفتی
نخواهد دید داغ سینه من روی به بهبودی
[...]
چه شد کآتش به جانم از غضب انداختی رفتی
ز چشم افروختی رخ قد به ناز افراختی رفتی
که اندازد به خاکم گوهر تاج وفا باشم
چه نقصان من ار قدر مرا نشناختی رفتی
چه شد گر رخصت همراهیم دادی که بر خاکم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.