گنجور

 
جویای تبریزی

به ششدر کار خود از شش جهت انداختی رفتی

دلت را مهرهٔ بازیچه کردی باختی رفتی

کی از تعمیر می‌شد چاره احوال خرابت را

به یک پیمانه از نو خویشتن را ساختی رفتی

زدی در مستی امشب صد دهن تر خنده بر گلشن

به یک دشنام خشکم زان دو لب ننواختی رفتی

گداز دل چو خس برداشت از جا جسم زارت را

به بحر بیکرانی خویش را انداختی رفتی

غبارت بر فلک سوده است سر از یاری صرصر

میان همسران خود سری افراختی رفتی

ندادی توسنی جولان از آن چون چشم قربانی

نگاه چند از حسرت به هر سو تاختی رفتی

شدی همدست با مژگان پی دل بردن جویا

به قصد ما نهانی با نگاهت ساختی رفتی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اسیر شهرستانی

به سویم آمدی شیدای خویشم ساختی رفتی

بدین روزم نشاندی بیوفا انداختی رفتی

چه رنگین گشتم از تاراج شوخی آفرین بادا

زدی بستی و کشتی سوختی پرداختی رفتی

چه رحم است این چه انصاف است ظالم اختراع است این

[...]

سیدای نسفی

مرا ای شعله خود در تاب و تب انداختی رفتی

چو شمع آتش زدی چشم مرا بگداختی رفتی

نشستی بر سمند و آمدی احوال پرسیدی

رسیدی همچو برق و ایستادی تاختی رفتی

نخواهد دید داغ سینه من روی به بهبودی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
مشتاق اصفهانی

چه شد کآتش به جانم از غضب انداختی رفتی

ز چشم افروختی رخ قد به ناز افراختی رفتی

که اندازد به خاکم گوهر تاج وفا باشم

چه نقصان من ار قدر مرا نشناختی رفتی

چه شد گر رخصت همراهیم دادی که بر خاکم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه