گنجور

 
جویای تبریزی

برنتابد دیدهٔ خونین ما بار نگاه

زان سبب با چشم دل باشیم در کار نگاه

روز وصلت مردم چشمم بسان عنکبوت

می دود از شوق دیدار تو بر تار نگاه

چشم بستن می نماید جلوهٔ دیدار دوست

هست حایل در من و معشوق دیوار نگاه

ترک چشمش باز امشب از سیه مستی بریخت

در گریبان دل ما جام سرشار نگاه

کیست آگه غیر دریا از ته کار حباب

کس چو دریا جویا نفهمیده است اسرار نگاه

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
واعظ قزوینی

غیر محرومی رویت نبود کار نگاه

نیست جز حسرت دیدار تو، دربار نگاه

هرکجا میروی ای شوخ، همان در نظری

چه شبیه است خرام تو، برفتار نگاه!

بسکه اشک از غم او ریخته ام، چون رگ لعل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه