به حقارت منگر در من مسکین فقیر
که غنی را نبود چاره ز درویش حقیر
سلطنت را چه تفاخر که متاعیست قلیل
حبذا مملکت فقر که ملکیست کبیر
گر چه خاک است مرا بستر و خشتم بالین
به چنین ملک ندارم هوس جاه و سریر
تا به صحرای فراغت زدهام چشمه انس
عار دارم ز سراپرده سلطان و وزیر
بیت احزان من و دود چراغ و شب فقر
صدر ایوان تو و مجمره عود و عبیر
تو و دیبای منقش من و آن کهنه گلیم
که مرا دوخت پلاس آن که تو را دوخت سریر
بر (جنید) ار نکنی چشم عنایت نه عجب
پادشاهان جهان را چه غم از حال فقیر



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چاکرانت به گه رزم چو خیاطانند
گرچه خیاط نیَند، ای مَلک کشور گیر
به گزِ نیزه قد خصم تو میپیمایند
تا ببُرّند به شمشیر و بدوزند به تیر
بوستان سبز شد و مرغ در آمد به صفیر
ناله مرغ دلارام تر از نغمه زیر
ابر فروردین گویی به جهان آذین بست
که همه باغ پرندست و همه راغ حریر
گه زرهباف شود باد و گهی جوشندوز
[...]
ای خردمند و هنر پیشه و بیدار و بصیر
کیست از خلق به نزدیک تو هشیار، و خطیر
گر خطیر آن بودی کهش دل و بازوی قوی است
شیر بایستی بر خلق جهان جمله امیر
ور به مال اندر بودی هنر و فضل و خطر
[...]
در زمانی بجهان آن دو بگردند دلیر
وز جهانی بزمان آن دو بر آرند دمار
چون نگه کرد بدان دخترکان مادر پیر
سیر بودند یکایک، چه صغیر و چه کبیر
کردشان مادر بستر همه از سبز حریر
نه خورش داد مر آن بچگکان را و نه شیر
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.