جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

به حقارت منگر در من مسکین فقیر

که غنی را نبود چاره ز درویش حقیر

سلطنت را چه تفاخر که متاعی‌ست قلیل

حبذا مملکت فقر که ملکی‌ست کبیر

گر چه خاک است مرا بستر و خشتم بالین

به چنین ملک ندارم هوس جاه و سریر

تا به صحرای فراغت زده‌ام چشمه انس

عار دارم ز سراپرده سلطان و وزیر

بیت احزان من و دود چراغ و شب فقر

صدر ایوان تو و مجمره عود و عبیر

تو و دیبای منقش من و آن کهنه گلیم

که مرا دوخت پلاس آن که تو را دوخت سریر

بر (جنید) ار نکنی چشم عنایت نه عجب

پادشاهان جهان را چه غم از حال فقیر