به حقارت منگر در من مسکین فقیر
که غنی را نبود چاره ز درویش حقیر
سلطنت را چه تفاخر که متاعیست قلیل
حبذا مملکت فقر که ملکیست کبیر
گر چه خاک است مرا بستر و خشتم بالین
به چنین ملک ندارم هوس جاه و سریر
تا به صحرای فراغت زدهام چشمه انس
عار دارم ز سراپرده سلطان و وزیر
بیت احزان من و دود چراغ و شب فقر
صدر ایوان تو و مجمره عود و عبیر
تو و دیبای منقش من و آن کهنه گلیم
که مرا دوخت پلاس آن که تو را دوخت سریر
بر (جنید) ار نکنی چشم عنایت نه عجب
پادشاهان جهان را چه غم از حال فقیر