دلم سپردم و هم جان و تن روانه اوست
که آفت دل و دین چشم جاودانه اوست
تنم ز صحبت جانان اگر چه محروم است
ولی دلم ز مقیمان آستانه اوست
اگر به وصل دلم ملک دل بسازد مست
اگر خراب کند حاکم است و خانه اوست
مگر بهانهای انگیزد آن نگار شبی
که روز هاست که دل در پی بهانه اوست
گرفت مرغ دلم خانه در نشیمن عشق
که پروریده انعام و آب و دانه اوست
مگر به ساحل شادی رود ز موج هلاک
دلم که غرقه دریای بیکرانه اوست
نشان ز آتش دل میدهد زبان (جنید)
که گرمی سخن از تیزی زبانه اوست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ورای ذُروهٔ افلاک آستانه اوست
ز مرغزار فرادیس آب و دانه اوست
مرا چو کعبه دولت حریم خانه اوست
براستان که سر من بر آستانه اوست
اگر چه محض گناهم امیدواری من
بفیض شامل الطاف بی کرانه اوست
هزار طایر قدسی باختیار چو من
[...]
مرا سری است که بر خاک آستانه اوست
چو تیر غمزه کشد جان و دل نشانه اوست
شب دراز چه پرسی که چیست حالت شمع؟
دلیل سوز دلش رنگ عاشقانه اوست
در این صحیفه نخواندم خط خطا، زانرو
[...]
خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست
خوشا سری که سرانجامش آستانه اوست
به کشتنم ز چه رو دم به دم بهانه کند
چو کشتنم به حقیقت در آن بهانه اوست
ترا چه زانکه دل از درد و داغ او پرشد
[...]
زپا فتادهام و سر بر آستانه اوست
فسانه گشتهام و بر زبان فسانه اوست
گمان آنکه ز عشقم هنوز بیخبر است
مرا زهمرهی بیتکلّفانه اوست
به هر طرف که نمایم عزیمت رفتن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.