جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹

دلم سپردم و هم جان و تن روانه اوست

که آفت دل و دین چشم جاودانه اوست

تنم ز صحبت جانان اگر چه محروم است

ولی دلم ز مقیمان آستانه اوست

اگر به وصل دلم ملک دل بسازد مست

اگر خراب کند حاکم است و خانه اوست

مگر بهانه‌ای انگیزد آن نگار شبی

که روز هاست که دل در پی بهانه اوست

گرفت مرغ دلم خانه در نشیمن عشق

که پروریده انعام و آب و دانه اوست

مگر به ساحل شادی رود ز موج هلاک

دلم که غرقه دریای بی‌کرانه اوست

نشان ز آتش دل می‌دهد زبان (جنید)

که گرمی سخن از تیزی زبانه اوست