گنجور

 
جنید شیرازی

ای مرغ عرشی تا به کی محبوس باشی در قفس

شوری درافکن خویش را زاین قید برهان یک نفس

دام طمع را پاره کن صیاد را آواره کن

زآن پیش خود را چاره کن کآد نگهبانت ز پس

تو شاه‌باز حضرتی نی نی همای دولتی

سیمرغ قاف قربتی خود را میالان چون مگس

تا کی ز بهر دانه‌ای انده خوری در خانه‌ای

هر دم ز تو افسانه‌ای بپذیری از راه هوس

یک بار بالی برفشان بر دست شه خود را نشان

زآن دست اگر خواهی نشان از پای بگشای این جرس

ای موسی راه طلب در شعب این وادی عجب

تا نگذری ز اهل و نسب نوری نیابی زاین قلس

در خاک‌دان پرفتن مسکین و زار و ممتحن

گر یاد ناری از وطن پس غافلی از هیچ‌کس

بر مرگ خود بنهاده دل خوار و پریشان و خجل

فردا که افتی زیر گل باشی پشیمان زان اسس

گر بنده فرمان شدی ایمن ز هر شیطان شدی

چون حاجب سلطان شدی آسوده گشتی از عسس

یا رب (جنید) بی‌عمل دارد بس در دل خلل

شاید که در روز اجل او را شوی فریادرس

 
 
 
مشکلات اینترنت