گنجور

شمارهٔ ۵۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

ما رند و عاشقیم و نظرباز و می پرست

بر ما حرام جز می و معشوق هر چه هست

زاهد کشید بر صف خمهای باده سنگ

یا رب مباد بر صف این پردلان شکست

در انتظار روی تو بودم نشسته دوش

تا وقت صبح آیینه جام می به دست

پنداشتم که لمعه نور جمال توست

از هر طرف ستاره درخشید و برق جست

عالیتر است همت رندان ز شیخ شهر

آری بود بسی به جهان زین بلند و پست

ما را چه طاقت تو که بر کوه سنگ تافت

یک پرتو از جمال تو دیگر کمر نبست

جامی که داشت باده پرستی همیشه کار

پیمان شکست و باز پی کار خود نشست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر