گنجور

شمارهٔ ۴۵۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

به هر که هست چو شیر و شکر درآمیزی

مرا ببینی و از من ز دور بگریزی

هزار حیله کنم تا رسم به صحبت تو

هنوز پیش تو من نانشسته برخیزی

بکش مرا و مکن قصد دیگران تاکی

به قصد کشتن من خون دیگران ریزی

ز طره ات دلی آویخته به هر سو موی

نبود طره مشکین بدین دلاویزی

بود ز سنگ جفات استخوان من شده آرد

پس از وفات اگر خاک قالبم بیزی

ز فرق تا به قدم فتنه ای و گاه قیام

هزار فتنه به تاراج ما برانگیزی

بلای دنیی و دینند نیکوان جامی

نه طور عقل بود کز بلا نپرهیزی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن