گنجور

شمارهٔ ۴۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

غم نیست کافتد از تن فرسوده سر جدا

غم زان بود که ماند ازین خاک در جدا

سر بر ندارم از خط حکم تو چون قلم

گر بند بند من کنی از یکدگر جدا

از آب دیده گونه رخسار من نگشت

زردی به شست و شوی نگردد ز زر جدا

این اشک سرخ نیست که می آیدم ز چشم

خونابه ایست گشته ز ریش جگر جدا

گردد میان تو کمر از موی بسته زلف

کس چون کند میان تو را از کمر جدا

پرواز راستان سویت از بال همت است

افتد به خاک تیر چو ماند ز پر جدا

گفتی که جامی از تو بزودی جدا شوم

ای کاش جان شود ز تنم زودتر جدا



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام