گنجور

شمارهٔ ۳۸۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

رفتی و دیده ام به وداع تو خون فشان

جان و دل از قفای تو در خاک و خون کشان

ای چشمه حیات ز شوق تو سوختم

بازآ روان و آتش شوقم فرونشان

دل بسته هوس چه زنم لاف عشق تو

کار مهوسان نبود مهر مهوشان

عاشق کجا به باده برد لب چنین که هست

از ساغر خیال لبت مست و سرخوشان

سیراب اگر نمی کنیم از زلال وصل

باری ز جام لعل خودم جرعه ای چشان

تیر تو را کسان ز دل و جان نشان دهند

ندهد کس از بتان دگری را چنین نشان

جامی چو یار تنگ قبا زد رهت بگیر

دامان او و بر دو جهان آستین فشان



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن