گنجور

 
جامی

نشست اشک روان زنگ محنت از شب ما

نداد پرتو راحت طلوع کوکب ما

به نبض جستن ما ای طبیب دست میار

که سوخت رشته نبض از حرارت تب ما

سفید گشت چو پنبه ز گریه چشم و ز ضعف

به پنبه آب چکاند زمانه بر لب ما

نکرد در دلت ای ماه اثر اگر چه گذشت

ز نیلگون سپر چرخ تیر یا رب ما

چو خشت میل سر خم کنیم لیک نماند

جدا ز بزم تو یک خشتوار قالب ما

کجاست ساقی گلرخ که از رعونت زهد

شراب لعل بود داروی مجرب ما

ز جام مهر مگو جامیا و خم سپهر

که عار دارد از اینها علو مشرب ما

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اسیر شهرستانی

نکرده شکوه بیجا زیارت لب ما

اثر ز خود رود از انتعاش یارب ما

نه از نزاع وبالی نه از جدل خللی

فروغ آینه صاف ماست کوکب ما

غبار خاطر پرواز گل نمی گردیم

[...]

صفای اصفهانی

بدرس دل سر زانوی ماست مکتب ما

دلست همنفس روز و همدم شب ما

حکایت سر زلف تو ذکر دایم دل

فسانه غم عشق تو درس مکتب ما

بود پدید که خورشید راست آینه آب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه