گنجور

 
صفای اصفهانی
 

بدرس دل سر زانوی ماست مکتب ما

دلست همنفس روز و همدم شب ما

حکایت سر زلف تو ذکر دایم دل

فسانه غم عشق تو درس مکتب ما

بود پدید که خورشید راست آینه آب

چنانکه روی تو را سینه مهذب ما

دل آنچه در طلبش می شتافت یافت ز خود

بهر زه سنگ طلب سود سم مرکب ما

می وصال دل از جام اتصال کشیم

ببین بذوق سلیم و صفای مشرب ما

ز پر باز حقیقت باوج معرفتیم

نه بسته است نه بشکسته بال و مخلب ما

عبید فقر و فنائیم و مالکان ملوک

که امر خلق بود زیر حکم اغلب ما

ز علم برد باقصای عین و حق یقین

ببین بمرتبه دانش مرتب ما

هزار میکده در مغز این اثر نکند

لب ار نهند بتوحید خلق بر لب ما

هنوز کوکب و دور و مدار چرخ نبود

که سر زد از افق چرخ عشق کوکب ما

سلوک مذهب ما را ز پای تن نتوان

بسیر پست که فقر و فناست مذهب ما

مقیم رحمت ما غرق رحمت ازلیست

معذب ابدی هر که شد معذب ما

رقاب کون و مکان زیر امرورد صفاست

ببین بمنزلت یا رؤف و یارب ما