گنجور

شمارهٔ ۳۱۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

چون تاب نیاری که به تو دیده فروزم

آن به که به مژگان ز رخت دیده بدوزم

تنگ آمدی از من مگشا در نظرم روی

بگذار که از آتش شوق تو بسوزم

خواهم چو مه نو ز تو انگشت نما شد

زینگونه که کاهد غم تو روز به روزم

دل خون شد و سر خاک به راه غم عشقت

در دل غم و در سر هوس توست هنوزم

شب شعله آهم ز تو بر سقف علم زد

هر نی شد ازان مشعله خانه فروزم

از کشمکش هجر کمانیست خمیده

این تن که بر او خشک شده پوست چو توزم

مو گفتم و جامی زمیان تو سخن راند

جز خاطر دانا که کند فهم رموزم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان