گنجور

 
جامی

مراست از تب عشق تو جان آتشناک

حبیبی انت طبیبی ولا طبیب سواک

چه سود صوفی ما را رعایت سنت

چو حرص لقمه نبرد از دهان او مسواک

کجا به وادی وحدت رسد به نعلینی

که بسته است برآن از دوال شرک شراک

به پاکدامنی تو، به پاک چشمی من

که کرده ام دل و جان را ز میل غیر تو پاک

مرا بس انکه شوم کشته در کشارگهت

مباد از سرم آلایشی برآن فتراک

تنم فتاده به ره لاغر استخوانی بود

کش از کرم سگ موی تو برگرفت ز خاک

به عجز معترف آ جامی از حقیقت عشق

که هست عجز ز ادراک غایت ادراک