گنجور

 
جامی

اژدهای عشق زد زخمی عجب بر دل مرا

نیست خاطر سوی تریاک و فسون مایل مرا

نیست تریاک و فسون من بجز جانان که ساخت

مهرش از صبح ازل در جان و دل منزل مرا

عمر در تحصیل وصلش رفت و آن حاصل نشد

وارهان ای هجر ازین تحصیل بی حاصل مرا

منزل او دور و بر من کوههای بار دل

کی تواند برد با این بارها محمل مرا

هستی من شد حجاب او بده ساقی شراب

تا کند از هستی من یک زمان غافل مرا

گر نگیرد دست من شاه عرب ای وای من

اینچنین کاندر عجم مانده ست پا در گل مرا

جامی آسا غرقه دریای عشق او شدم

هیچ ازین دریا مبادا روی در ساحل مرا

 
sunny dark_mode