گنجور

 
جامی

آن که بر خیل بتان ساخت خدا پادشهش

سرمه اهل نظر باد غبار سپهش

شرمسارم که چو آمد به سرم قاصد او

برنیامد ز تنم جان که فشانم به رهش

حسن قاصد چو به مقصودی شه خاص بود

کی سزد چشم گدایان که شود جلوه گهش

چون رسد جلوه کنان کوکبه حسن ایاز

بجز از دیده محمود نشاید نگهش

دیده اهل غرض باد چو کافور سفید

تا نبینند به آن خال معنبر سیهش

گر دلم را بشکافد چو گل آن غنچه دهان

یابد از شوق خود آغشته به خون ته به تهش

نیست جز قول زبان هیچ گنه جامی را

آه اگر درنگذارند کریمان گنهش

 
sunny dark_mode